مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
514
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
كرد و ايشان را به جنگ با وى فرا خواند ، على خطبهاى خواند و سپس گفت : قبيلهاى كه نيكى را زشتى و تباهى بداند / و گمراهى را از سر بدبختى ، هدايت / به زودى نابود خواهد شد / همان گونه كه شاپور ، در سواد ، اياد را هلاك كرد . گويند شاپور همچنان از كشتن ايشان باز نايستاد تا اينكه پيرزنى بر سر راه او نشست و بر او فرياد زد و آيين پادشاهان اين بود كه هر گاه كسى از ايشان فريادخواهى مىكرد مىايستادند . اين پير زن گفت : اگر به خونخواهى آمدهاى كه به خواست خويش رسيدى و اگر بيهوده به كشتن مردم كمر بستهاى اين كار قصاص خواهد داشت . آنگاه وى از كشتن دست بازداشت و من از كسان بسيارى شنيدم كه گفتند قصد آن پيرزن ، در گفتهء خويش ، رفتار پيغامبر ( ص ) بود كه از ايرانيان انتقام خون عرب را گرفت . گويند آنگاه شاپور نهانى به روم رفت تا از وضع ايشان تحقيق كند و به راه رخنه كردن و فتح بلاد ايشان آگاه شود . گذارش به مهمانى قيصر افتاد . همچون سائلى بدانجا رفت تا احوال و اخلاق ايشان را مشاهده كند ، در همان لحظه كه او در ميان ايشان ايستاده بود ناگاه ظرفى آوردند كه بر آن ظرف ، تصوير شاپور ، نقش بود . يكى از فرزانگان ايشان گفت : اين تصوير مانند چهرهء اين سائل است . او را گرفتند و اصرار كردند و تهديد به قتل كردند تا آنكه اقرار كرد . آنگاه او را در پوست گاوى در خام گرفتند و به بزرگان ايران نامه نوشتند كه شهريار شما را گرفتار كرديم . يا فديه بدهيد يا اينكه او را خواهيم كشت . ايرانيان اموال و خزاين بسيار و آنچه داشتند روانه كردند . ايشان اموال را گرفتند و او را رها نكردند . آنگاه قيصر به سرزمين ايشان رفت و با ايشان نبردى سخت كرد و شهرها را ويران كرد و نخلها را بريد و شاپور را به همراه خود در تابوتى نهاده بود و گردش مىكرد . تا اينكه به جندىساپور رسيدند . به ساحت ايشان فرود آمد و مردم در شهر بند رفته بودند . وى چند ماه ايشان را محاصره كرد . گويند شب عيد ايشان فرا رسيده بود و ايشان از شاپور غفلت كرده بودند و نگهبانان به خواب رفته بودند . آنگاه شاپور به جمعى از اسيران و خيكهاى روغنى كه در آنجا بود نگاه كرد ، و به يكى از ايشان گفت : از اين روغن بر روى من بريزيد و ايشان نيز چنان كردند و آن پوست نرم شد و وى از آنجا بيرون آمد . برخاست و با چهار دست و پا حركت كرد تا اينكه بر بارهء شهر روى آورد و فرياد برآورد كه منم شاپور شاه و ايشان بر گرد وى جمع شدند و شادمانى كردند . همان شب بيرون آمد و روميان سرگرم عيد خود بودند . از ايشان كشتارى عظيم كرد و اموالشان را به غارت برد و قيصر پادشاه ايشان را